خب...

25 شهریور 1390 ساعت 14:40

19 روز. آستانه تحملم همین‌قدر بود!

حالا دیگر نه لاشخوری هست که زل بزند توی چشمم و فکرم را بخواند و نه قورباغه‌ی بزرگی که بخواهد آن زبان چسبناکش را پرت کند به طرفم (و من هم از ترس اینکه می‌خواهد مرا بخورد هی جاخالی بدهم و بپرم این طرف و آن طرف – شاید فکر می‌کند من غذای رژیمی هستم، و با خوردن من کوچک‌تر خواهد شد!)

البته نه اینکه لاشخور و قورباغه وجود نداشته باشند، هستند، ولی حساب کار دستشان آمده و دیگر این طرف‌ها پیدایشان نمی‌شود.

بعد از این اتفاقات تصمیم گرفتم دستی به سر و روی این وبلاگ بکشم. یک توت فرنگی (که تازه و جوان است) گذاشتم آن بالا تا هم دلم آب بیفتد و هم یک تناسبی با روزگار جوانی داشته باشد. آن لوگوی خندان (که کمی هم ترسناک بود) به آلبوم خاطرات پیوست و جایش را به لوگوی فعلی داد که نه قهقهه می‌زند و نه ترسناک است. بعضی از لوازم غیر ضروری هم دادم نمکی برد.

همه چیز تغییر کرد جز آن اینترنتی که می‌خواستم اینترنت شود. در این مورد هم اخیرا یاد گرفتم که در هیچ شرایطی استعفای خودم را اعلام نکنم و با قدرت و پررویی تمام راهم را ادامه دهم.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo